غياث الدين منصور دشتكي شيرازي
مقدمه 30
اشراق هياكل النور لكشف ظلمات شواكل الغرور
نوري درخشنده مىديدم ؛ وشبح انساني براي من متمثّل گرديد ؛ وچون نگريستم ، بر من معلوم شد كه آن شبح غوث النفوس وامام الحكمة - يعنى معلم اوّل - أرسطاطاليس است وبر هيبتي بود كه مرا به عجب مىآورد واز هيبتش دهشت داشتم . پس با من تسليم وترهيب به عمل آورد وبه نحوى كه دهشت من برطرف گرديد ووحشت من به مؤانست بدل شد . پس شكايت صعوبت آن مسئله را بر أو عرض نمودم . گفت كه به نفس خود رجوع كن كه حلّ آن خواهد شد . من كيفيت آن را از أو پرسيدم . گفت كه تو ذات خود را ادراك مىنمايى واين ادراك تو ذات خود را به نفس ذات است يا به غير آن واگر به غير باشد ، بايد كه براي تو قوّهء ديگر باشد با ذاتي ديگر كه آن را ادراك نمايد ؛ واستحالهء آن ظاهر است ؛ ودر صورتي كه به ذات باشد يا به اعتبار اثرى است براي ذات تو در ذات تو يا نه . گفتم : بلى به اعتبار اثر است . گفت كه اگر آن اثر مطابق ذات نباشد ، آنچه به واسطهء آن ادراك شده است ، ذات نخواهد بود . گفتم : آن اثر ، صورت ذات من است . گفت كه آن صورت مطلقه است يا مختصّه به صفات . من دوّم را اختيار كردم . گفت كه هر صورت كه در نفس در مىآيد ، كلّى است هر چند مركّب از كلّيات بسيار باشد . پس مانع شركت نخواهد بود واگر فرض كنيم كه مانع باشد ، آن منع به امر خارجي خواهد بود وحال آنكه تو ذات خود را درك مىنمايى در حالتي كه بذاتها مانع شركت است . پس اين ادراك به صورت نيست .